مولوی و استعاره های عشق

مولوی و استعاره های عشق

قسمتهایی از متن:

ای عشق تو موزونتری یا باغ و سیبستان تو؟

این شعر با ریتم های موزون و رقصنده ای ادامه می یابد تا از اعمال اعجازآمیز عشق که تلخی را شیرین می کند و هر ذره ای را بحرکت در می آورد و به درختان رقص می آموزد و بدون آن زندگی هیچ لذتی ندارد سخن بگوید :

من آزمودم مدتّی بی تو ندارم لذتّی کی عمر را لذّت بود بی ملح بی پایان تو

رفتم سفر بازآمدم ز آخر بآغاز آمدم در خواب دید این پیر جان صحرای هندوستان تو

هندوستان در اینجا همچنانکه اغلب در ادبیات قرون وسطایی فارسی آمده بمعنای خانه ی ازلی است که روح طی یک رویای سرورانگیز ناگهان آن را بیاد می آورد و این همانجایی است که روح بازگشت بیدرنگ به آن را آرزو می کند و با پاره کردن زنجیرهای مادی همچون پیل از وطن دورمانده ای بسوی جنگل آغازین خود می شتابد . مولوی در اینجا این شعر جذاب و طولانی را که بنظر می آید یکی از اشعار پیشین اوست با پذیرفتن دوباره‌ی عجز و ناتوانی خویش در توصیف قدرت اسرار آمیز عشق که جمع کاملی از اضداد است بپایان می رساند :

از بس که بگشادی تو در در آهن و کوه و حجر

چون مورشد دل رخنه جو در طشت و در پنگان تو

گر تا قیامت بشمرم در شرح رویت قاصرم

پیموده کی تاند شدن ز اسکّره‌ی عمان تو

گاه مولوی تصاویر غریبی از ماهی را می بیند كه خود اقیانوس است همچون عاشقی که در عشق و برای زندگی می کند . در این اقیانوس آغاز و سرانجام هر چیزی عشق است و همچون رودهایی که به دریا می ریزند ، کلمات هیچ نیستند مگر آبهایی از این اقیانوس . بعدأ دوباره ، عشق به صورت (مانند سیل ارواح مادام گویون ) سیلاب نیرومندی ظاهر می شود که هر چیزی را از پیش روی بر می‌دارد و وجود خارجی انسان را کاملأ نابود می سازد . عشق همچو آتش هر عیب انسان را می سوزاند در حالیکه عشق به مشابه‌ی آب هر چیزی را پاک می‌سازد . عشق متمایل است گناهان عاشقان را از طریق آلودگی پاک سازد . مولوی یکبار دیگر تأکید می کند :

(چون برای ارواح در حمام گرم عشق هیچ حجابی وجود ندارد ـ من که تصویری در حمام نیستم ـ چرا نبایستی لباسهایم را پاره نکنم و از هم ندانم ؟)

عشق یا معشوق می توانند باران باشند ، چون عاشق (همچون ابرهایی است که از اقیانوس عشق آبستن است ) . این استعاره اغلب در ارتباط با پیامبر بکار برده می شود و بخصوص از این جهت مناسبت دارد که وقتی ابرهای عشق فرو می بارند زمینی مرده سرسبز و حاصلخیز می شود :

(چقدر شادمان است چمنزاری که در آن گلهای سرخ و نسترن از آب عشق می رویند و آهوان صحرا به چرا مشغولند !)

بنابر این ، چمن و برگ های درختان به مثابه نمادهایی از انسان باید شادمانه باران را تحمل کنند اگر چه ممکن است لحظاتی در زیر ضربات آن کوبیده شوند .

به گونه‌ی قابل فهمی ، البته مثبت ، همه جنبه های عشق در نماد آب قویتر از نماد آن در آتش اند مقایسه ها آسان ارائه می شوند : عشق ، آب حیات واقعی است که در دل ظلمت پنهان است . عشق سرمدی همچون کشتی نوح می تواند عاشق را از غرق شدن در میان سیلابهای جهان نجات بخشد . آیا عشق در حالت مستی و بی‌خبری در کشتی عشق آرام بخواب نرو نمیرود ؟ آب مایه زندگی است :

(در میان شن های سوزان صحرا تو ابرهای عشق را می بینی که با صدایی رعد آسا فریاد بر می آورد) . و بزودی ، صحرای مرده پر از گل و سبزی می شود . و بسیار شبیه نماد آب ، تصویر باغ است :

(بهار عشق به بوستان روح در آمد.)

در اینجا توصیفات مولوی زنده تر و پویا ترند ، مخصوصأ زمانی که نسیم بهاری عشق که درختان را به رقص در می آورد می سراید . او می بیند که :

نسیم عشق ما را [ همچون درختان ] زرد و سبز می سازند . …

خرید فایل